من رضا کلاگر آستانی هستم

من رضا کلاگر آستانی هستم

داستان زندگی هر شخص می تونه خیلی متفاوت باشه. ولی امروز توی این مقاله می خوام کمی در مورد خودم بیشتر صحبت کنم. توی خبرها و مقالات زیادی که در سرتاسر وب وجود داره فقط به جنبه های خاصی از زندگی من اشاره شده و هر کس از دیدگاه خودش حرف هایی زده و مقالاتی نوشته.

زادگاهم

من یک روستا زاده ام. هویتی که من همیشه به اون افتخار کردم. روستایی بسیار زیبا و فوق العاده به نام آستانه سر در شمال ایران عزیزمون از توابع شهرستان جویبار از استان مازندران. روستایی با جمعیت تقریبی 500 خانوار و حدود 2450 نفر (البته این آمار واسه سال 1399 هست.) مردم روستای ما اغلب، کشاورز هستند. پدر و مادر بنده هم کشاورز بودند و هستند. در سنین کودکی توی روستا دور می زدم و بازی می کردم.

مرغ، خروس، اردک، کوسفند و گاو و حیوانات اهلی دیگه خیلی زیاد بودن و من عاشق بزرگ کردن این حیون ها بودم. انگار یه جور دلبستگی بین من و پرورش این حیوانات وجود داشت. در کل از بچگی ذهنی به شدت خلاق و فعال داشتم و به داشته های امروزم ابدا قانع نبودم و همواره دوستداشتم بهترین هارو برای خودم داشته باشم.

حالا این بهترین ها می تونست حیوانات اهلی باشه یا میوه و محصولات کشاورزی که والدینم کشت می کردند و پرورش می دادند. از قدیم، منظورم از زمانیه که من یادم میاد زوستا و شهرمون بهترین مرکبات، برنج و سبزیجات کشور عزیزمونو تامین می کرد و در ورزش های کشتی، تکواندو، فوتبال و کبدی و والیبال ساحلی معروف بود.(با لبخند)

تحصیلات

احتمالا الان خیلی از شماها انتظار دارین که بگم من دانش آموز خیلی درس خونی بود. ولی نه. اصلا. من دانش آموز درس خونی نبودم. یعنی کلا تا قبل از دانشگاهم، یه دانش آموز معمولی که اکثر اوقاتشو با فشار والدینش درس می خوند. بهرحال به هر ضرب و زوری بود تونستم دیپلم بگیرم و کنکور قبول شم و برم دانشگاه و لیسانس مهندسی عمران بخونم.

من عاشق طراحی وسایل صنعتی و نوآوردی بودم و از این کار حسته نمی شدم. از سنین بچگی همیشه بهترین کش کشی های روستامونو می ساختم. همیشه بهترین تیر و کمان روستامونو می ساختم. یادمه کلاس پنجم بودم با وسایل دم دستی و یه اره ی نجاری که قرض گرفته بودم واسه خودم یه زوبین مثل زوبین گیوم ال (همون سریال حارجیه که توش یه تیرانداز بود به اسم گیوم تل). البته اونقدر دقیق و فوق العاده درست کرده بودم که بچه های محل و دوستام طالبش شدم و دوستداشتن براشون درست کنم. ولی چون نمی خواستم کسی مثل من داشته باشه، هیچ موقع برای هیچکس نساختم.(با خنده).

به ساخت ابزار آلات نظامی خیلی علاقه داشتم. و توی دوران راهنماییم با گچ، چوب و گل نمونه های مخالفی از سلاح ها و تنفنگ ها رو می ساختم و جالب اینجاست که خیلی خیلی بت دقت اونهارو می ساختم و وقتی دیگران نگاه می کردن، تحت تاثیر قرار می گرفتند و حیرت زده می شدند. توی تعطیلات کلاس یوم راهنماییم به سفارش پدرم رفتم پیش دایی کوچیک و پسرعمه ی بابام تراشکاری.

انگار دتیارو به من داده بودن. توی کارگاه تراشکاری می تونستم ایده هامو بسازم ولی اول نیاز بود کار با ابزار را سریع یاد بگیرم تا بتونم ایده هامو خلق کنم. این نقطه شروع خلاقیت هام به صورت مستقیم بود و من توی کنر از یک ماه، کار جوشکاری و اراشکاری رو با سرعت یاد گرفتن. یعنی دایی و پسرعمه م از دست من داشتن دیوانه می شدن. ولی بهرحال من نیاز به این مهارت برای توسعه و خلق ایده ها و افکارم داشتم. وقتی که دستگاه ها تسلط نسبی پیدا کردم، از اوستا منوچهر(پسر عمه ی بابام) اجازه گرفتم تا زودتر بیام مغازه و از اون طرف دیر تر برم و ایشون هم موافقت کردم.

داستان ساخت اولین پروژه ی تفنگم

وقتی به چیزی علاثه داشته باشه، کل فکر و ذکر و افکارتو درگیر می کنه. برای اینکه بتونم اولین تفنگمو بسازم نیاز به مهارت هایی داشتم که تا قبل از ساختش نداشتم. من می تونستم با گل و گچ به صورت خیلی دقیق انواع تفنگ هارو بسازم ولی الان ماجرا کلا فرق می کرد. من بایستی ابعاد اندازه هارو روی کاغذ می کشیدم و با دقت کمتر از یک دهم میلی متر اون هارو تراشکاری می کردم و بعد مونتاژ می کردم و این کار خیلی سخت و پیچیده بود. تصمیم گرفتم که یک تفنگ پلاستیکی ریولور ترقه ای بخرم و شبیه اون بسازم. از درآمد هفتگی ای که داشتم یک تفنگ خریدم و بازش کردم و با کولیس و میکرومتر ابعاد مختلف قطعاتشو در آوردم و روی کاغذ کشیدم و یه سری تغییرات روی اون دادم و بعد از گذشت حدود 3 ماه، با سعی و خطا و کلی تلاش تونستم اولین پروژه ی واقعی از یک تفنگ به صورت تپانچه با فلز به صورت واقعی بسازم. فشنگ این تفنگ از نوع فشنگ تفنگ ساچمه ای بود و فقط یک گلوله توی جان افنگ جا می شد و قادر به شلیک بود.

بعد از اینکه تفنگم آماده شد و من از کار کردش مطمئن شدم، بردم و به یکی از دوستام نشونش دادم و ایشون هم خیلی ذوق زده شده بود(اینجا من 14 سالمه). عموی کوچیکم اون موقع ها یه تفنگ شکاری داشت و رفتم ازش خواهش کردم و یه فشنگ گرفتم. کنار خونه مون زمین کشاورزی زیاده و کناره های این زمیم های کشاورزی، جوب هایی داره که ما در اصلاح محلی بهش می گیم هَن. تو زمین بغلی یه عالمه کلاغ سیاه نشسته بود ومنم که الان یه تپانچه داشتم که گلوله ی شاچمه ای شلیک می کرد. اولین تستم دقیقا یک روز قبل از مدرسه انجام دادم. یعنی 31 شهریور.

خیلی آروم پشتک زنان رفتم و خودمو به نزدیکی کلاغ ها رسوندم و بعد تفنگو درآوردم و فشنگو توش گذاشتم و چخماغو عقب کشیدم و بعد بنگ. یک صدای وحشتناک اومد همه چیز تیره و تار شد. وقتی چشممو باز کردم می دیدم که چند تا کلاغ تیر خوردن و افتادن و چند تاشون هم دارن با بال و پر شکسته می دوئن. منم تفنگو انداختمو دِ بدو که بدو. من بدو اونا بدو. کلاغ هارو گرفتمو رفتم سمت خونه. و بعد برگشتم سمت تفنگم. .وقتی رسیدم پیش تفنگ، دیدم لوله ی تفنگ کلا ترکیده و فقط قسمت تپانچه ای پایینش مونده و چخماغ و وسایل مرتبط از جاش در اومدن.

البته اون شلیک در کنار همه ی لذت هایی که برام داشت، باعث شد دستم پاره بشه و 6 تا بخیه بخوره، ترکش های تفنگ به صورت معجزه آسایی روی سرمو خط انداختن ولی به من آسیبی نرسید جز چند تا خط و خش که تا چند وقت بعد خیلی جاشون درد می کرد.

اختراعاتم

از قدیم گفتن، ذهن انسان مثل تیغه. هرچقدر که بشتر ازش کار بکشی، تیزتر و تیزتر می شه. توی سن 14 سالگی تازه مسیر زندگی و علاقه مندیم مشخص شده بود. طراحی، ساخت، ایده آوری و بهبود وسایل اطرافم.


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *